خونه ی خیالی

الهی

روزها در گذرند و

سایه ی افسوس بر اندیشه ام نقش بسته و

تاریکی ، آیه هایش را مدام بر روح و روانم نقش می زند

الهی

وجودم پناهگاهی از پوچی و گم گشتگی ،

و آرامگاهی از هراس شده

ومن چون چراغی تاریک و جنازه ای سرگشته

مرزهای میان ِ هستی و نیستی را مرور می کنم

الهی

من از این جاده ی بی تو

از این همه سیاهی

از این همه تاریکی

از این همه پوچی و سرگشتگی

از این همه بی عشق بودن می ترسم

الهی

نمی دانم از نفرین ِ تردید بود یا از تقدیر ِ یقین ،

که کاروانِ جوانی ام رفت و

من در خواب ماندم و

در خوابی پر از کابوس

توهم را با حقیقت اشتباه گرفتم

بارالها

با این همه خسران و گناه و ناسپاسی

من برگشته ام و

در خلوتِ خود نور تو را می جویم

الهی

در آستانِ دری بسته

در کوچه های غربت و تنهایی

چشم به راهِ توام

یا بسوزانم و ققنوس وار

دوباره برخیزانم

یا ازمیانِ فصل ِ دردو غم به دوشم بگیر و

بمیران


تولدانه  تولد تو آب را ... شکوه و آیینه را ... جلا بخشید

          با آمدنت انگاری از کویر خدا به دریایش میانبری زده اند

          یک دنیا شکوفه ی زیبا و پاکِ یاس تقدیم به تو باد

نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن‌ماه سال 1390ساعت 11:29 توسط ر ف ی ق| 40 نظر|

Design By : Mihantheme

آرشیو کد آهنگ