خونه ی خیالی

تو نیستی که ببینی

چگونه در سکوتِ سینه ام دانه ی اندوه کاشته اند و

چگونه روحم از سرمای تنهایی به خود می لرزد و

چگونه نگاهِ بی فروغ و بی زبانم به روی زندگانی می گرید

تو نیستی که ببینی

هنوز از شاخه ها صدای سیب می آید و

پروانه ها لایِ شب بوها خوابند و

مترسک هنوز به نگهبانی مزرعه مشغول است و

دخترک گل فروش گل های پلاسیده را با لبخندی که از اعماقِ وجودش بیرون می کشد به دیگران می فروشد و

من ماه را معنا می کنم

به تو

که در بستر آرمیده ای

تو نیستی که ببینی

چگونه روزگارم که رنگِ شادی داشت زنگار ِ غم گرفته است و دردِ نبودنت نشاطِ زندگی را از کفِ من ربوده است و

من چگونه خاطراتمان ( همان خاطراتی که لای صندوق ها خاک می خورند و وقتِ گلِ سنجد ، زیر درختِ بید چالش کردیم ) را با بیم و امید صیقل می زنم

تو نیستی که ببینی

هنوز هم شب ها ، اندوهم را از کوه بالا می کشم و فرهادوار کوهها را می تراشم بی آن که در این فکر باشم که :

(( خنده ای کو که به دل انگیزم ؟ ))

((قطره ای کو که به دریا ریزم ؟ ))

((صخره ای کو که بدان آویزم ؟ ))




نوشته شده در شنبه 28 آبان‌ماه سال 1390ساعت 10:53 توسط ر ف ی ق| 14 نظر|

Design By : Mihantheme

آرشیو کد آهنگ