X
تبلیغات
رایتل


خونه ی خیالی

وجودم تنها (( رفیق )) بود و زیستنم هم تنها سخن گفتن از (( رفیق )) و رفاقت ... واحساسم این بود که با این واژه ، نه تنها ، حال ،که زندگی می کنم .  در بغض ِ چشمانم که از سردی روزگار ، رنگ خاکستری به خود گرفته بود ، توتیائی از خاک قدمش ریخته بودم و دردی را که ذره ذره مرا می تکید و قطره قطره مرا می چکید ، درمان می نمودم ... فصل ِ سرد قصه ی من باحضورش ظهر تابستان شده بود و یقین ِ عشقش سراچه ی دفتر خاطراتم ، بگذار با تمام وجودم بگویم که آئینه ی دلنوشته هایم شکل باور او را به خود گرفته بود ... آه ...از آن چه می نویسم دلم خوش نیست و یقین هم ندارم که نوشتن آن از نانوشتنش بهتر باشد ، اما می نویسم ... می نویسم که من از خوش باوری هایم به ویرانی رسیدم و سهم من از رفیق ، چکه چکه آب شدن بود و ذره ذره تکیدن و گر گرفتن تن خسته ام ... می نویسم که من از رفیق و رفاقتم ، نه به فردا که به دیروز رسیدم ... و حالا من دوباره در به در شهر غم شده ام و در باغچه ی دلم غنچه هائی از گل ِ غم باز شده وبر دلم که روزی جایگاه عشق بود و مرهم دوست ، جای هزار خنجر به یادگار مانده از اوست و برق ناباوری ِ این حادثه چشمانم را نیز به هم کشیده است ... ومن در این اندیشه ام که چرا زندگی ها زندان سرد کینه ها شده و شب های مهتابی رفاقت ها از تمام شب های بدون ماه سیاه تر شده اند!!؟ چرا در جائی که تنها خداست که باید تنها باشد این (( انسان ))  اشرف مخلوقات است که تنها مانده است                پی نوشت :دلم پر از شکایت است اما قلم نیز یاری ام نمی کند ، نکند او هم رفیق ِ نیمه راه شده است ...

نوشته شده در شنبه 28 خرداد‌ماه سال 1390ساعت 01:07 توسط ر ف ی ق| 32 نظر|

Design By : Mihantheme

آرشیو کد آهنگ